تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 1956

مساهمون:

ص١٩٥٦
رضا موسوى اردستانى - كه نزديك منبر نشسته بود - مرد نابكارى را ديد كه مرتب صلوات مىفرستد ، به او حمله كرد و مشت محكمى به دهان او كوبيد كه يك‌باره صدها مشت از چپ و راست به سروصورت آن سيد روحانى فرود آمد و او را به كلّى گيج و ازخودبىخود ساخت . مردم كه متوجه روى دادن حادثه‌اى در پاى منبر شده بودند ، از هر طرف سر مىكشيدند تا ببينند چه خبر است ؟ و برخى از جاى خود برخاسته مىكوشيدند خود را به محل حادثه نزديك كنند . ولى آقاى انصارى كه سخت كوشش داشت آرامش مجلس به هم نخورد ، كوشيد كه با شوخى و بذله‌گويى جريان را به اصطلاح « ماست‌مالى » نمايد ازاين‌رو مردم را دعوت به آرامش كرد و اظهار داشت : « بنشيند ، چيزى نيست ، چند نفر پاى منبر ما سر يك‌دانه سيگار كشمكش داشتند ، تمام شد » و ازآنجاكه دريافت تمام افرادى كه دور منبرش نشسته و با چشمان شرارت‌بار به او خيره شده‌اند ، به گفتهء خودش عوضى هستند كه براى برهم زدن مجلس و آشوبگرى بدانجا آمده‌اند ، لحن سخن خود را عوض كرد و با زبان نرم خواست آن دژخيمان وحشى را آرام ساخته و از شرارت باز دارد ، ازاين‌رو با لحنى ملايم اظهار داشت : « ما كه با كسى سر جنگ نداريم ، ما در اينجا جمع شده‌ايم تا براى ششمين پيشواى شيعيان ذكر مصيبتى بكنيم و اگر حرفى مىزنيم ، سخنى مىگوييم جز نصيحت مشفقانه منظورى نداريم ، ما وظيفه داريم خير و صلاح ملك و ملت را . . . » كه صداى صلوات بار ديگر طنين افكند و يكى از آنها از منبر بالا رفت تا بلندگو را از جلو او بكشد ، آقاى انصارى هم يك پله پايين آمد و بلندگو را از دست او كشيد و فرياد برآورد : « آى مردم ! آى مسلمان‌هايى كه از صدها فرسخ راه به اين شهر مقدس آمده‌ايد ، به شهر و ديار خود كه بازگشتيد به همه برسانيد كه ديگر به روحانيت اجازه ذكر مصيبت براى رئيس مذهب هم نمىدهند . . . » . كه بار ديگر صداى صلوات رشته سخن را از كفش ربود . او كه مىديد به‌هيچ‌وجه