« مجمعا » دامن دلدار گر آرى تو به كف * با دو صد سعى به بيهوده رها نتوان كرد
*
مصوّر تا كشيده روى دلرباى تو * بهار حسن ، خرّم گشته از قدّ رساى تو
بخونم مىكشى اى بىوفا ، نامش وفا خوانى * وفاى تو اگر اين است ، چون باشد جفاى تو ؟
رضايى گر بميرم از غم هجرت ، به جان منّت * تو مىدانى كه در عالم نجويم جز رضاى تو
گذشتم از جهان يكسر خريدم عشق تو با جان * گواه من در اين سوداست اى مهوش خداى تو
ازاينپس با من مسكين جفا كم كن كه هركس * جفاها مىكشم اى مه به اميد وفاى تو
توان و صبر و طاقت رفت ، دارم نيمجان ، آن هم * به اميدى كه بازآيى و بنمايم فداى تو
اگر خوبان عالم را ز پا تا سر بيارايند * دل مسكين « مجمع » را نباشد جز هواى تو
- منبع
1 - سخنوران نامى معاصر ايران 5 / 3164 .
شيخ محمّد اسماعيل جاپلقى « صادقى » ( 1313 - 1398 ق )
حاج شيخ محمّد اسماعيل فرزند محمّد صادق جاپلقى عراقى ملقب به « صادقى » از علما و دانشمندان مبرز تهران بود .