مىكنيم ، و آن را توشهء راه قرار مىدهيم .
گفتم : آقا اكنون وقت ماهى نيست !
در جواب فرمود : باهم مىرويم شايد ماهى باشد .
به اتفاق هم به طرف رودخانه حركت كرديم ، در كنار رودخانه قلمدان را از جيب درآورد بر روى كاغذ كوچكى چيزى نوشت و در آب انداخت . چيزى نگذشت كه ديدم ماهى آزاد بزرگى در مقابل ما شروع به جستوخيز نمود ، فورا آن را با دست صيد كردم . بسيار متعجب شدم ، زيرا در آن فصل اصلا ماهى آزاد در رودخانه نيست ، وانگهى آن رودخانه آبش بسيار كم بود و جاى چنان ماهى بزرگى نبود . آنگاه به من سفارش كرد كه تا زنده است راز را فاش نسازم .
2 - باز روزى با مرحوم سيد محمّد به منزل آمديم ، در قفل بود كليد را مرحوم سيد در اختيار نداشت ، ديدم چيزى خواند فورا قفل باز شد .
3 - از سيد ضياء الدّين روحانى نقل است : كه قبل از فوتش در جورديه مريض شد ، تب شديدى كرد براى تسكين حرارت تب تقاضاى مقدارى يخ نمود . عيالش گفت : اكنون وقت يخ نيست .
وى گفت : بيرون برويد شايد تهيه شد .
همسرش با حالت يأس از منزل خارج شد ، مشاهده كرد بچهء چوپانى صدا مىزند : يخ يخ . آن بچه را طلبيد مقدارى وجه به وى داد و يخ را خريد ، سپس پرسيد از كجا آوردى ؟
آن كودك گفت : در پائين تنگ دره ( فاصلهاش تا منزل مرحوم سيد محمّد حدود سه كيلومتر است ) با گوسفندها بودم ، زنى نقاب زده به من رسيد و اين يخ را داد ، و گفت : برو حوالى منزل شيخ الاسلام ( منزل شيخ الاسلام مجاور منزل مرحوم سيد محمّد بود ) هركس به تو مراجعه كرد يخ را به او به فروش .
مرحوم مياندهى در حدود 1330 ق در ميانده درگذشت ، و جسدش را به قم حمل و در جوار قبر ميرزاى قمى در قبرستان شيخان به خاك سپرده شد .
تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 1878
مساهمون: عبد الحسين جواهر كلام
ص١٨٧٨