در تاريخ غرهء / شعبان / 1360 قمرى مطابق با 3 / 6 / 1320 شمسى كه متفقين به ايران حمله نموده و آذربايجان را ( از طرف شمال ) اشغال نمودند ، در اثر فشار ايادى بيگانه كه علما از شهرها و مخصوصا تبريز به تهران مهاجرت مىكردند ، او تنها كسى بود كه سينهء خود را سپر بلا و هدف آماج تيرهاى شياطين دينفروش و بىوطن كرد ، و حتى به شهرهاى ديگر مانند : تبريز و غيره مسافرت نموده ، از مهاجرت اشخاص خير مخصوصا علما ممانعت مىكرد ، و مىفرمود : « حالا موقع خدمت است نه فرار ! » و همواره در آن شرايط سخت و بحرانى مشغول تبليغ و بيان احكام الهى بود .
وى وقتى كه از طرف خائنان و مزدوران بيگانه ( كه براى تعقيب اهداف شوم خود در مجالس وى شركت مىكردند ) تهديد به قتل مىشد به حكم
وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ
لهجهء سخن را عوض مىكرد و با كمال عطوفت و مهربانى و خونسردى مىفرمود :
« من كه با كسى غرضى ندارم من به حكم طبيب و پدر مهربان نسبت به شما هستم ، عقد پدران و مادران شما را من خواندهام ! شما به منزلهء اولاد من هستيد ! هرگز فرزند به پدر خود جسارت نمىكند ! شما جوانيد و عاقبت امر را تشخيص نمىدهيد ! » .
آرى در اثر تلاش و كوشش پىگير آن مرحوم ( چه در زمان تسلط اجانب و چه بعد از آنها ) در آن ناحيه نه بر مال كسى دستدرازى شد و نه بر جانش ، و نه هتك حرمتى بر كسى روا رفت . بر خلاف مناطق ديگر كه چه مالها كه غارت نشد ! ! و چه جانها و نواميسى كه مورد تجاوز قرار نگرفت ! !
او در اين دوران سخت و بحرانى در كنار مردم بود ، و درد و رنج آنان را عملا احساس مىكرد و در آن سالهاى قحطى و گرانى با تشكيل نانوائىهاى تعاونى و دعوت مردم به كمكرسانى براى اشخاص بىبضاعت و فقير ، جان ، آبرو و حيثيت هزاران نفر را از هلاكت و سقوط حتمى نجات داد .