آبش همه با گلاب يكسان * سيرش همه چون عبير خوشبوى
تا ساختنش رسد به پايان * روغن بگداز و دوغ دركن
وز قرصهء آفتاب نه خوان * از هيكل ماهتاب كن صحن
كفليز « 2 » شبه عقيق و مرجان * صحنش همه لعل و چمچه « 1 » ياقوت
بر آتش انتظار منشان * منشين و مرا به بىنوايى
بردم قدرى به قدر امكان * خود ساخته بودم از شبانه
پذرفت ز من به ملك دوجهان * چون گفت نثار پيش بردم
هركه نخورد بود پشيمان * مىخورد و به ناز نيز مىگفت
ترتيبش از ابتدا به توران * هست اين خورشى كه كرده بودند
رستم پى رخش تا سمنگان « 4 » * آسيمه « 3 » در آرزوى او شد
تحفه صفتش به زابلستان * چون خورد به زال زر فرستاد
لايق بود ارچه نيستش جان * گر زخم خورد پگاه خوردن
الا كه به نيزه خورد نتوان * طعمى كه به تيغ و تير سازند
در صحبت او هزار برهان * در لذت او هزار صحبت
از زحمت ترّه و نمكدان * باشند خورندگانش فارغ
از حد عراق تا خراسان * كس منكر لذّتش نيابى
بر خوان غذا هزار الوان * طبع آن طلبد و گرچه باشد
هم نانخورش آمدست و هم نان * چون برگ گل اندر آب كافور
بر لشكر آرزو چو سلطان * در عالم اشتها خليفه است
يخنى « 5 » حاجب ، هريسه دربان * كاچيش وزير و رشته نايب
هامش
( 1 ) - چمچه : قاشق .
( 2 ) - كفليز : آبگردان به لهجهء مردم مشهد ملاقه ، بلهجهء مردم بلخ سرماق .
( 3 ) - آسيمه : با شتاب .
( 4 ) - سمنگان : يكى از شهرىهاى نزديك بلخ .
( 5 ) - يخنى : قرمهء آماده شده .