بر سنت و مذهب زمستان * آتشكده كرد تابخانه « 1 »
مخمور چو سرو خوشخرامان * ناگه ز درم درآمد آن ماه
فتنه شده بر رخش گلستان * عاشق شده بر قدش صنوبر
در غمزه كمال سحر پنهان * بر چهره جمال لطف پيدا
قامت همه رشك سرو بستان * چهره همه رغم ماه گردون
كرد از لب لعل شكر افشان * بنشست زهر درى سخن گفت
كان خود چه لب است و آنچه دندان * فىالجمله صفت نكرد شايد
زان چاه كه داشت در زنخدان * مىرفت به گفت او فرا چاه
وز صورت او بمانده حيران * در خدمت او نشسته عاجز
اندر خور خورد چون تو مهمان * گفتم كه ز خوردنى چه سازم
در پيش تو جان كنم به قربان * در پاى تو سر دهم به تحفه
وز سنبله جمله دانه بستان * رو گاو سپهر زود در بند
گردون بود آسياى گردان * بايد كه چو خرد كرد خواهى
مه حمالست و مهر طحّان * هرچند در آسياى گردون
بر شحنه زحل به برج ميزان * آن به كه به اختيار باشد
از چشمهء كوثر آب حيوان * وزبهر سرشتنش بياور
مانندهء شكلهاى پيكان * پس هر سپرى به دشنه مىبر
درخواه به عاريت ز رضوان * يك سفر ز سندس و ستبرق
وز گرد بهشت نيك بفشان * از زنگ عبير پاك بستر
تا شير دهد تو را ز پستان * ثور ارچه نر است ماده گردد
آتش ز كليسياى رهبان * آب از سر چاه زمزم آور
با عود و عبير و مشك سوزان * هيزم همه شاخهاى طوبى
سير اندك و يرلغش « 2 » فراوان * آبش خوش و روغنش مروّق
هامش
( 1 ) - تابخانه : در مناطق سردسير كف خانه را مانند حمام داراى گلخن مىسازند و در آن آتش مىكنند و خانه گرم مىشود .
( 2 ) - يرلغ : ادويه .