دولتآبادى - خلاصه ، من يكى از اشخاصى هستم كه با قاجاريه مخالفم و سلطنت قاجاريه را منقرض مىدانم و هركس جمع بشود و بخواهد سلطنت قاجاريه را برگرداند ، ديگر نمىتواند . حالا ديدى آقا سيد يعقوب معنايش اين نبود !
سيد يعقوب - خيلى خوب ، قربان شما !
دولتآبادى - بهتر اينست كه ادب را حفظ كنيد ، نزاكت را هم حفظ كنيد و از حدود خودتان خارج نشويد . نظم مجلس هم با بنده نيست ، اگر با بنده بود مىدانستم چطور نظم بدهم ! عرض مىكنم ، روزى كه ماده 36 در اين اتاق آخر مطرح شد ، ما در تحت فشار واقع شده بوديم ، كه اسم آن را بيشتر مىشود فشار گذاشت تا اينكه حالا هست ! به ما فشار آوردند كه بايد سلطنت در خانواده محمّد على ميرزا بماند . ( ياسائى اجازه خواست )
دولتآبادى خطاب به ياسائى - بلى ، حالا فشار نيست ! ، خوب است . اجازه نخواهيد . هيچ فشار نيست ! خوب ، همه مىدانيم كه فشار نيست و اين حرفهايى كه مىزنند واهمه است .
ياسائى - واقعيت دارد !
دولتآبادى - خيلى خوب ، اما شما كه ديشب بنده را احضار كرديد . در آن موقع شب ، صلاحيت نداشت !
خلاصه ، در موقعى كه اين ماده نوشته مىشد ، بنده و جمعى مخالف اين ماده بوديم . اسم آن ماده را گذاشته بوديم مادهء ابتر ، يعنى آخر ندارد و معلوم نيست آخرش چيست ؛ به جهت اينكه مىنويسد : سلطنت ايران در شخص اعليحضرت سلطان محمّد على شاه قاجار نسلا بعد نسل . . . . . يعنى چه ؟ اگر يك روز نسلى منقطع شد ، چه بايد كرد ؟ اين بود كه بنده در آن مجلس با اين ماده مخالفت كردم و گفتم بنده همراه نيستم با اين ماده ، [ يعنى چه ؟ اگر روزى نسل منقطع شد ، تكليف چيست ؟ اگر يكوقت نسل زن شد ، چه بايد كرد ؟ بايد پادشاه زن درست كرد ؟ اين است كه من مخالفت كردم و گفتم كه شايد نسلا بعد نسل پيدا شد ولى لياقت نداشت و از اين حرفها بسيار زده شد . بنده آن روز مخالف اين ماده بودم و حالا هم مخالف هستم . زيرا اين ماده به ارادهء ملّت در قانون اساسى گذاشته نشده و با فشار گذاشته شده . پس پيش بنده لغو اين ماده داراى هيچ اشكالى نيست ، زيرا مىدانم كه از اوّل هيچ اساس نداشته . بنده رفتم به اروپا و آمدم ديدم شاهبازى غريبى است در طهران . يكى در فرحآباد نشسته است ، دستكش هم دستش كرده است .
كاغذ به او مىدهند ، مىگويد بگذار آنجا ؛ بعد هم خودش برنمىداشت كه ميكروب از لاى دستش مبادا سرايت كند . ارباب كيخسرو با يك تغيّرى به من نقل كرد كه من رفتم براى خريد گندم و ده تومان تخفيف نداد كه بالاخره خودش از جيب خودش گذاشته بود روى جنس و خريدارى كرده بود . من رفتم فرحآباد ، اينها تمام در تاريخ نوشته شده ، به او گفتم : « كى تو را شاه كرده است ؟ »
گفت : « خدا . »
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 429
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤٢٩