دست گرفت - جان محمّد خان با وجود اين ناچار بود به استقبال رضا شاه برود و تا شاهرود كه آغاز منطقهء خراسان است پيشباز رفت و يك چك به مبلغ 180 هزار تومان به اعليحضرت تقديم كرد ؛ ولى رضا شاه آن را رد كرد و كوچكترين اعتنايى به جان محمّد خان ننمود و حتى به او نگاه نكرد تا چه رسد به آنكه كلمهاى به او حرف بزند . جان محمّد خان ناچار شد از عقب موكب ملوكانه به مشهد برگردد .
رضا شاه در همان روز اوّل ورود به مشهد افسران را در سالن ستاد لشكر احضار كرد . 84 نفر افسر بلافاصله در سالن ستاد گرد آمدند . وقتى رضا شاه وارد سالن شد ، پرسيد فرماندهء سابق لشكر كجاست ؟
امان الله ميرزا به عرض رساند كه در منزل است . رضا شاه از سالن بيرون آمد و دستور داد او را احضار كنند و هروقت حاضر شد ، اطلاع دهند .
امان اللّه ميرزا فورا چند مأمور به در منزل جان محمّد خان فرستاد . تا پيش از آنكه جان محمّد خان بيايد ، تيمور تاش چندين بار در نهايت عجله و اضطراب از امان اللّه ميرزا سراغ او را گرفت و مىپرسيد جان محمّد خان هنوز نيامده است ؟
بالاخره جان محمّد خان حاضر و به عجله وارد سالن شد . در مدخل سالن ، قالى و قاليچه گذاشته بودند و جان محمّد خان به مجردى كه پا به سالن گذاشت ، نوك چكمهاش به كنار قالى گرفت و سكندرى رفت ، ولى با دست خود را روى زمين نگهداشت و نگذاشت نقش بر زمين گردد و اعتدال خود را حفظ و خويش را جمعوجور كرد و در اوّل صف ايستاد .
يكلحظه بعد رضا شاه وارد سالن شد . كنار او امان اللّه ميرزا جهانبانى و در عقب سرش تيمور تاش و افسر اسكورت او ديده مىشدند .
نخست امان اللّه ميرزا احترامات نظامى بهجا آورد و گزارش وضع و آمار حاضرين را كه 84 نفر بودند به عرض رساند . در ميان اين عده سيدى بود كه قاضى عسكر لشكر خراسان بشمار مىرفت . رضا شاه گفت : سيد برود بيرون ، سيد رفت . بعد رضا شاه امر داد كه تمام افسران در يك دايرهء بزرگ به دور او جمع شوند و هر صنف از هم سوا بايستند ؛ يعنى رستههاى سوار ، پياده ، توپخانه ، مهندسى ، مالى و ستاد هركدام جدا جدا به دور او دايره بزنند و خودش در وسط شروع كرد به صحبت كردن . نطق آن روز رضا شاه خيلى مفصل بود و نزديك يك ساعت طول كشيد . يكى از آن 84 نفر افسر كه امروز سرهنگ است ، متن آن نطق را هنوز به ياد دارد و بنا به اظهار او رضا شاه آن روز خيلى از پيشآمد قواى مراوه اظهار تأسف مىكرد و آثار تأثر و عدم رضايت از قيافهاش هويدا بود و مىگفت :
« ما مىخواستيم به دنيا بفهمانيم كه ايرانى قادر است به دست خود اداره شود . متأسفانه اين عمل لشكر شرق ، لكهء ننگى به دامن قشون زد و ثابت كرد كه ما هنوز رشد ملّى كامل نداريم . اين پيشآمدها دليل آن است كه افسران وظيفهء خود را فراموش كرده و به فكر جمعآورى ثروت افتادهاند و همين باعث شده كه چنان لكهء ننگى به دامن شرق نشست .
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 374
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٧٤