ما اسيريم و جهان محبس و نعمت زنجير * يا رب اين سلسله در پاى اسيران تا كى ؟
« حيدرى » آن بت سنگين دل بىمهر و وفا * تا كى از جور و جفا نيست پشيمان ، تا كى ؟
* * *
دوش تا كردى پريشان زلف مشكين را به دوش * روزگار ما سيهتر شد ز زلف دوش ، دوش
تا نماند نجم دل در زير ابر درد و غم * اى مه من ! آفتاب روى با معجر مپوش
بلبل از هجر گلستان ، من ز هجر دلستان * روز و شب خفتيم با فرياد و افغان و خروش
اى صنم تنها غلام آستانت من نيم * آسمان هم از مه نو حلقهها دارد به گوش
دى ز راه پند با من گفت پير ميكده : * گر تو عقل و هوش دارى با نگارى مى بنوش
شرط كردم بعد از اين باشم مقيم كوى دوست * عهد بستم زين سپس باشم بهسوى مىفروش
چونكه شرط اعظم عشق است اوّل ترك جان * « حيدرى » در راه جانان بهر جان دادن بكوش
[ 1 ]
هامش
[ 1 ] م : روحانى ( شيوا ) ، بابا مردوخ . تاريخ مشاهير كرد ، ج / 2 .