بيم آنست كه تا چشم زنم پير شوم * خستگى آيد و پيرى و نشيند بر من
رخت بربندد شادى و جوانى و نشاط * تيرگى راهنما گردد و غم رهبر من
پيش آئينه هراس آيدم از ديدن خويش * چون ز كافور سخن گويد مشك تر من
روزى آيد كه من و دلبرم از هم پرسيم * كه چه حسن تو برانگيخت شبى خاطر من ؟
هيچم از رنج شب پيرى انديشه نبود * گر چو من پير نمىشد بت افسونگر من
اى دريغا كه به دو نيز نپايد گيتى * خرد و بشكسته شود نوش لب لاغر من
روزگارى شود آن طرهء پيچيده سفيد * خبر از مرگ دهد شاخك سيسنبر من
پشت او خم شود از خستگى سال و مهان * فرودينها ببرد تاب و تف آذر من
من چنان پير شوم كو نشناسد كه منم * او چنان زشت كه هرگز نشود باور من
برسد عاقبت كار بدانجا كه شبى * من ز پيش او بگريزم و او از بر من
گاه لطف آرد و آن چهره بگيرد كه ببوس * گويمش حاشا ، كلا كه تويى مادر من
كى زنم بوسه بر آن چهرهء پرچين و شكن * كآتش عشق كشد شعله ز خاكستر من
گرچه پيرم چه بسا نرگس شهلا كه مراست * نوز ، جوينده در اين كشور پهناور من
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 125
مساهمون: حسن مرسلوند
ص١٢٥