تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
بيم آنست كه تا چشم زنم پير شوم * خستگى آيد و پيرى و نشيند بر من رخت بربندد شادى و جوانى و نشاط * تيرگى راهنما گردد و غم رهبر من پيش آئينه هراس آيدم از ديدن خويش * چون ز كافور سخن گويد مشك تر من روزى آيد كه من و دلبرم از هم پرسيم * كه چه حسن تو برانگيخت شبى خاطر من ؟ هيچم از رنج شب پيرى انديشه نبود * گر چو من پير نمىشد بت افسونگر من اى دريغا كه به دو نيز نپايد گيتى * خرد و بشكسته شود نوش لب لاغر من روزگارى شود آن طرهء پيچيده سفيد * خبر از مرگ دهد شاخك سيسنبر من پشت او خم شود از خستگى سال و مهان * فرودين‌ها ببرد تاب و تف آذر من من چنان پير شوم كو نشناسد كه منم * او چنان زشت كه هرگز نشود باور من برسد عاقبت كار بدانجا كه شبى * من ز پيش او بگريزم و او از بر من گاه لطف آرد و آن چهره بگيرد كه ببوس * گويمش حاشا ، كلا كه تويى مادر من كى زنم بوسه بر آن چهرهء پرچين و شكن * كآتش عشق كشد شعله ز خاكستر من گرچه پيرم چه بسا نرگس شهلا كه مراست * نوز ، جوينده در اين كشور پهناور من