تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
احمد آقا خان ( امير احمدى ) در سال 1272 خورشيدى در خانه يك سرباز در اصفهان به دنيا آمد . او تحصيلات نظامى خود را در مدرسه قزاق‌خانه بپايان رسانده و شغل نظاميگرى را با درجه گروهبانى آغاز كرده و پس از آن چهارده مرحلهء نظام را پشت سر مىگذارد . در شب سوم اسفند 1299 در قهوه‌خانه شاه‌آباد ، واقع در دو فرسخى فرودگاه مهرآباد تهران ، چهار نظامى و يك روزنامه‌نگار در حال بررسى طرح كودتايى بودند كه از طرف « ژنرال آيرون سايد » و صاحب‌منصبان انگليسى حمايت مىشد ؛ اين پنج تن عبارت بودند از : « رضا خان ميرپنج » ، « سيد ضياء الدّين طباطبايى » و « ماژور مسعود خان ( كيهان ) » ، « كلنل كاظم خان ( سياح ) » و « سرهنگ احمد آقا خان ( امير احمدى ) » . پس از اشغال تهران توسط كودتاچيان ( سوم اسفند 1299 ) ، فرمان رييس‌الوزرايى « سيد ضياء الدّين طباطبايى » و سردار سپهى « رضا خان » به امضاى « احمد شاه قاجار » رسيد . « رضا خان » بدون فوت وقت « بريگاد مركزى » را در قواى قزاق ادغام نموده و اردوى نيرومندى تحت فرمان « احمد آقا خان امير احمدى » در قصر قاجار محل ييلاقى ديويزيون تشكيل داد . امير احمدى سپس با تأسيس لشكر غرب به فرماندهى آن لشكر مىرسد و هنگامى كه وى در اين سمت بوده ، « رضا خان » كه در آن زمان ( 1303 خ ) رئيس‌الوزرا ، وزير جنگ و وزير داخله بوده ، پس از شكست در غوغاى « جمهوريت » و مخالفت اكثريت مجلس با وى ، همچنين رسيدن تلگراف احمد شاه از اروپا مشعر بر عزل سردارسپه از رييس‌الوزرايى در روز 18 فروردين همان سال ظاهرا از كار كناره‌گيرى نموده و بعنوان قهر عازم « رودهن » مىشود . پس از كناره‌گيرى « رضا خان » ، با نقشه از پيش تدوين شده‌اى سيل تلگرافهاى تهديدآميز از سوى فرماندهان نظامى به طرف مجلس سرازير مىشود كه در آنها امراى لشكر و افسران قزاق صريحا مجلس شوراى ملى و امنيت كشور را تهديد كرده بودند . تلگراف امير احمدى فرمانده لشكر غرب نمونه خوبى از اين نوع تلگرافهاست 64 ، و همين تلگراف ضربت كارى و تعيين‌كننده را وارد آورده مجلس را وادار به تسليم و عذرخواهى از « رضا خان » كرد . سرلشكر امير احمدى فرماندهى فوق‌العاده توانا و بىرحم بود و اين ويژگيها او را قادر ساخت كه شورش‌ها و راهزنىهاى مناطق غربى و جنوب غربى كشور را بطور مؤثر و
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 267 | حسن مرسلوند