سحرگاه تيرى پريد از كمانى * تنى زو تبه شد ، رها گشت جانى
تنى تا نگردد تبه ، طاير جان * كجا مىتواند شدن آسمانى
به فصل بهاران كه ديده است يا رب ؟ * وزد در چمنزار ، باد خزانى
اگر چند أو رفت واز درد وارست * رها شد ز شور وشر دار فانى
ولكن ز بار غم هجر رويش * دو تا شد خدنگ قدم چون كمانى
گلى بود بشكفت وروزى بيفسرد * ويا بين اين جمع بد ميهمانى
بهر حال هرآنچه بد ، رفت وليكن * بدل ماند اين حسرتم جاودانى
كه در طىّ دوران عمرش نكردم * بدانسان كه باشد ره ميزبانى
أزين حسرت افسرده بودم كه ناگه * به گوشم چنين گفت هاتف نهاني
« مدرس نمرده است هرگز » نميرد * « كه ماندست آثار وى جاودانى » « 1 »
هامش
( 1 ) . ريحانة الأدب : 8 / 14 - 15 .