ساقىنامه
بده ساقى آن مى ، كه جان پرورد * فتوّت فزايد ، روان پرورد
بده ساقى آن بادهء آتشين * كه بگشايدم چينِ غم از جبين
ز خمخانهء نرگس يار ، ده * ز چشمان مخمور خمّار ، ده
ميى ده كه جان را به رقص آورد * كران تا كران را به رقص آورد
ميى ده ، فروزانگر جان و دل * شكوفاگر و اخگر جان و دل
ميى ده كه غم را كند مضمحل * سپاه الم را كند مضمحل
ميى ده كه غم را فرارى دهد * به غم حالتِ شرمسارى دهد
ميى رنگ ياقوت لعل بدخش * ازل تا ابد ، قوت لعل بدخش
ميى ده كه غم را كند تارومار * برآرد ز جان غم دل دمار
ميى ده كه مست الستى شوم * سرآسوده از هرچه هستى شوم
ميى ده كه مست مخلّد شوم * غلام خُلود محمّد صلّى اللّه عليه و آله شوم
شوم مست و بر آسمان پر كشم * بهسوى خداى جهان پر كشم
از اين خاكدان رسته ، پرّان شوم * كه مست ابد گردم و جان شوم
ميى ده كه پرّان شوم چون ملك * زنم خنده بر جور چرخ فلك
دگرسان شوم ، ز آن ميى جانفزا * شوم جان ، روم تا به عرش علا
بده آبم از كوثر مرتضى عليه السّلام * يكى جرعه ، از ساغر مرتضى
از آب حيات جنان ، مى بيار * كه جان را نمايد جوان ، مى بيار
بده ساغر از زمزم كوى يار * ز سرچشمهء فيض مينوى يار
ز عرفان به دست « هدا » مى بده * ز خمخانههاى خدا مى بده
كه گردم مبرّا ، ز بار گناه * سبك پر كشم از ديار گناه