گمگشته
ديگر اكنون خلوت آيينه را گم كردهام * خويش را در اجتماع سنگها گم كردهام
ازدحام كينه و قهر و نفاق و دشمنيست * در ميان اين تراكم ، عشق را گم كردهام
لاى شببوها خدايم پيش از اين نزديك بود * اينك او را لاى اين سجّادهها گم كردهام
مات و مبهوت از فريب آدمكها ماندهام * باورم را باز مىپرسى چرا گم كردهام ؟
من ميان لحظههاى تلخ و بىفرجام عمر * آرزوهاى لطيفم را ، خدا ، گم كردهام
پيش از اين جاى محبّت در درون سينه بود * اينك آن را بين انبوه ريا گم كردهام
جُستوجوى من در اينجا ديگر از بيهودگيست * خويش را حتّى نمىدانم كجا گم كردهام
پشت پرچين دعايم آشنايى خانه داشت * آشنايم را در اين ماتمسرا گم كردهام
يك نفر از جمعتان بايد بگويد او كجاست * آخر آن گمگشته را بين شما گم كردهام
رؤيا
كاش مثل آسمان يا مثل دريا مىشدم * تا كه با چشمان تو غرق تماشا مىشدم
روز و شب با غنچههاى باغچه همصحبتى * كاش من هم در ميان غنچهها وا مىشدم
گرچه من مىترسم از دنياى تنهايى ، ولى * كاشكى در قلب تو تنهاى تنها مىشدم