فرزند من چرا نكند يادى از پدر ؟ * بىمهر از چه خاطر نامهربان اوست ؟
شبها پدر ز هجرِ وى آزرده است و نيز * بيدار چشم مادر افسرده جان اوست
پيريست داغ ديده و زار و نوان پدر * پرجور و بىوفا و جفاجو ، جوان اوست
هرچند ، پور ياد از پدر نكرد ، ليك * يادش عزيز و نام پسر بر زبان اوست
ديگر به بوستان مكن اى سرو جلوهاى * خالى چه جوى ديده ز سرو روان اوست
« محمود » را علاقه و شوقى به خانه نيست * جاى دگر چو « احمد گوهربنان » « 1 » اوست
غم خوردن و تحمّل آلام و سوز و ساز * اين فصل جالبيست كه در داستان اوست
وسوسهء نفس
طرفى ز عمر خويش به گيتى نبستهايم * از حادثات دهر ، پريشان و خستهايم
گشتهست فرقهفرقه جهانى ، و ليك ما * نه در پى گروه و ، نه پابند دستهايم
با خود نموده خلوت و در دل خيال يار * در را به روى غير از اين راه بستهايم
ميلى دگر به صحبت ياران نمانده است * تا انزوا گزيده ، به كنجى نشستهايم
دست نياز ما تو مبين سوى كس دراز * چون از حصارِ وسوسهء نفس جستهايم
همچون صنم كه پيش صمد مىشود خدا * ما خود به پيشگاه حقيقت شكستهايم
هامش
( 1 ) - اشاره به فرزندش مىباشد كه در فرانسه تحصيل مىكرد .