كوكبهء عشق
گرفت ساغر و ما را به مى اشارت كرد * نداده باده مرا مست زين اشارت كرد
مذاق بادهكشان را تمام كافى بود * حلاوتى كه لبش دوش در عبارت كرد
بهاى ياد رخش غير نقد جان نبود * ز جان گذشت هرآنكس كه اين تجارت كرد
رخ بديع جمالش به از تجلّى طور * ظهور در نظر صاحب بصارت كرد
نهفته از نظر ماست زشت و زيبايى * نظر به كس نتوان از سر حقارت كرد
زيارت حرم دل طلب كه حرمت يافت * كسى كه با ادب اين خانه را زيارت كرد
بود ز عالم لاهوتش آب و گل ، ور نه * ز خشت گل كه تواند چنين عمارت كرد ؟
نزول كوكبهء عشق بين به كشور دل * كه نارسيده بهجا هرچه ديد غارت كرد
به ياد لعل لبش گوهرى كه « محرم » سُفت * هزار بار به خون دلش طهارت كرد
ديدهء حقّشناس
هركه اسير زلف او گشت مجوى راحتش * مارگزيده كى بود يكنفس استراحتش ؟
رنجى و راحتى بود از پى عشق و عاشقى * هركه كشيد رنج او ، هم برسد به راحتش
در خم زلف پرشكن ، دارد نافهء ختن * دور شود ز زلف او ، هركه بود جراحتش
شاهد ما به هر طرف جلوه كند رخش ، ولى * ديدهء حقّشناس كو ؟ تا كه كند سياحتش
كاش كه سودهء نمك ، بر دلريش ريزدم * آنكه به معدن نمك ، شهره بود ملاحتش
تيرهشب فراق دل ، كرد نصيب عاشقان * آنكه گرفته روشنى ، صبحدم از صباحتش
« محرم » در سخنورى سوسن دَه زبان بود * ليك به وصف حُسن او ، لال بود فصاحتش
رستگاران
كمند زلف تو را بسته رستگارانند * شراب وصل تو را تشنه ميگسارانند
براى اهل نظر ، دامِ عشق آزاديست * كه بستگانِ در اين دام ، رستگارانند
به كوى دوست گدايان بىسر و پا را * ببين به چشم حقارت كه تاجدارانند