دل بىتاب
رزق ما چون دست رزّاق كريم افتاده است * كار ما پيوسته با لطف عميم افتاده است
تا گشايش بهر ما حاصل شود ، ما را به لب * ذكر « بسم اللّه الرحمن الرحيم » افتاده است
اين پريشانروزگارىِ منِ عاشق بود * يا كه زلف اوست در دست نسيم افتاده است
موى او چون اژدها پيچيد بر پاى دلم * چون عصا كز دست موساى كليم افتاده است
اين دل بىتاب من دربند زلفى تابدار * هست چون صيدى كه در دامى عظيم افتاده است
كار ما در عشق آن يار پرىرو ، با رقيب * همچو « بسم اللّه » و « شيطان رجيم » افتاده است
زاهد خشك از حسد ، شعر ترم تا ديده است * لب به دندان مىگزد ، در چنگ بيم افتاده است
« لطيفا » زاهد اگر از عشق منعم مىكند * شادم ازاينرو كه مكر او عقيم افتاده است
آيينهء دل
محفل انس تو اى يار دلاراست بهشت * هركجا ياد تو باشيم ، همان جاست بهشت
حسن شيرين شده انگيزهء عشق فرهاد * روى يوسف همه جا بهر زليخاست بهشت
تا به آيينهء دل عشق علىّ هست تو را * مىتوان گفت در اين آينه پيداست بهشت
از گل روى پيمبر به گلستان وجود * جاى ترديد نباشد كه هويداست بهشت
اى كه جويى ره جنّت ، برو از راه علىّ * كه طريق حَسَنين و ره زهراست بهشت
پير ميخانه نبىّ باشد و ساقيست علىّ * جرعهنوشان ورا مستى صهباست بهشت
زاهدم وعدهء جنّت دهد و ديدن حور * بىخبر ز آنكه مرا آن بت زيباست بهشت
خَلق عالم همه مشتاق بهشتاند ، ولى * به رخ دلبر من واله و شيداست بهشت
مرتضى را به سرِ دست ، نبىّ بُرد چرا ؟ * تا بگويد كه رهِ حضرتِ مولاست بهشت
يا علىّ ! اين نه گزاف است كه « لطفى » گويد * كه خدا بهر محبّان تو آراست بهشت