با ريا در خواب غفلت ، برد ما را دست ظلم * از رياكاران ظالم ، پشت اين ملّت خم است
ملك عشق از خار فتنه رو به ويرانى نهاد * باغبان بركن ز بن خارى كه در ملك جم است
سينهسرخان مسيحائى همه پرپر شدند * لالهزاران وطن ، محتاج صدها مرهم است
مست خودبينى شديم از جام چشم خودنگر * آه از اين مستى كه در چشمان عقل آدم است
زخم استبدادى بدخيم ما ، درمان نشد * نشترى از نيش خامه ، چارهساز و مرهم است
ميرعشقى كو ؟ « كريما » تا بتازد بر ستم * گر هزاران همچو « عشقى » در وطن باشد كم است
يورش خار
در يورش خار ، غنچهها پژمردند * پروانه و قمرى و هزار افسردند
آلودهء دستان ريا ، شد بستان * ناپاكدلان حرمت گل را بردند
قلم
چو آرامش ز خواب تيره ديدند * سيهفكران ، قلم را سر بريدند
ز خونش آنچنان طوفان برآمد * كه مدهوشان ز خواب خوش پريدند
درخت ريشهدار
درختى ريشهدار و زنده بوديم * به پهناى زمين ريشه نموديم
گرفتار تبر شد ، ريشهء ما * از آن ساعت كه در غفلت غنوديم