خرمافروش نابغه بسيار بودهاند * امّا يكى چو ميثم تمّار مىشود
اين غم كجا بريم كه در وعظ و بحثها * خط فريب ، محور گفتار مىشود
انديشه چون به آب جهالت وضو گرفت * روح نماز و عشق ، سردار مىشود
زين خواب غفلتى كه فرورفته ، عقل ما * بىشك به روز حادثه بيدار مىشود
غم را ز دل بشوى « كريما » فلق دميد * نورى ز شرق عشق پديدار مىشود
كشور عشق
دل پر از درد و چو آهو به كمندم چه كنم ؟ * مىبُرد تيغ ريا ، بند ز بندم چه كنم ؟
خاك زرخيز گهرپرورم اى كشور عشق * مىگدازد غم تو روح نژندم چه كنم ؟
زخم ديرين تو زد آتش غم بر جانم * گر بر اين زخم جگرسوز نخندم چه كنم ؟
مهرت آميخته از روز ازل با جانم * عهد خون در ره حفظ تو نبندم چه كنم ؟
اى كه دعوت به سكوتم كنى از راه صواب * تو پسنديدى اگر ، من نپسندم چه كنم ؟
غير فرياد ، « كريما » نبود چاره كنون * دل پر از درد و چو آهو به كمندم چه كنم ؟
مير عشق
مدح و نوحه حاكم است و شعر بيدارى كم است * روح شعر از درد و غم با مرغ شبخوان همدم است
شاعران بر دوش خود بار رسالت مىكشند * نوربخشى ، شبشكارى با رسالت توام است
شعر نان و مدح دونان ، دون شأن شاعريست * بىخبر از درد مردم ، شعر گفتن ماتم است
از قلم اشكى فشان شفاف كن آئينه را * اى هنرور همّتى ، تصوير عالم مبهم است