مانند ابر اميد مىبارد عشق بر من * وقتى پُرم ز نفرت وقتى نمانده حالى
بىتو پُرم ز خالى حتى اگر بگيرم * در دست آسمان را با بىپرى و بالى
اى عشق گفته بودى مىآيى از افقها * مىسازىام دوباره از نو و دست خالى
تو آمدى ولى من دورم ز مرز بودن * شايد بگيرم از خود بر خويش انتقالى
« معجزه »
زيباتر از پروانهاى چون سايهاى بالاى سر * با چشمهاى نافذ خود مىكنى بر من نظر
ما هم ز پشت شب بيا با بالهاى آشتى * دستان سردم مال تو تا مرز روياها ببر
اى چلچراغ مطمئن اى آفتاب روز و شب * شبهاى ترديد مرا با « معجزه » كردى سحر
بىتو دوباره فاصله از نو شكوفا مىشود * خوبم مبادا بشكنى در هاىوهوى اين سفر
هرچند سختم مثل كوه اما مبادا بىتو من * چشمان خود را واكنم حتى به ديوار رو به در
چشمانمان آئينه و لبهايمان پرخنده باد * هرچند مىبارد به ما بارانى از بيم و خطر
« كابوس »
دوباره من به پاى دل ، نشسته زار مىزنم * براى دورى از همه به خود حصار مىزنم
براى من نهال دل شكوفه مىدهد چه سود ؟ * كه من براى حجلهام شكوفه دار مىزنم
نمانده قدرت پَرش از ارتفاع غصهها * اگرچه دوست دارمت ، تو را كنار مىزنم
نبين كه قوتى دگر براى من نمانده است * ز زخمهء شكستنم ، به سينه تار مىزنم !
تو سبز مىشوى پر از بهار و خنده و شكوه * و من كه از خزان پُرم دم از بهار مىزنم
كسى نشد رفيق من براى لحظههاى غم * براى دورى از همه به خود حصار مىزنم