ضرب العجل
ساقى بيار باده كه هنگام كار نيست * دانم كه بهر ما و تو عمر دوبار نيست
پُر كن تو از شرابِ محبّت پياله را * ضرب العجل نماى ! كه جاى قرار نيست
خوش بودى ار كه يار برون آمدى ز در * در مجلسى كه گُل نبود ، پس هزار نيست
جان مىكنم فدا به هواى لقاى تو * اى مهجبين ! تو را هوس ابتكار نيست ؟
هر روز طلعتِ تو برون آيد از حجاب * بيچاره من ، كه نزد توام اعتبار نيست
هر روز و شب كه از ستمى ناله مىكنم * دانى كه مويه هست ، ولى آشكار نيست
گر مىزنى به تيغم و گر مىنوازىام * ضربى به غير دست توام افتخار نيست
نعمت وصال
امشب اگر گذار تو افتد به منزلم * زايل شود جراحتِ اندوه از دلم
اى ماهرو ! اگر نظرى سوى ما كنى * بيرون شود خمار و شود گوهر اين گلم
از فرقت جمال تو سر تا به پاست بند * گر رخ نمايى اى مه من ! رشته بگسلم
عمرم برفت وليك بهجا ماند آرزو * مِن بعد ، آه و ناله برون آيد از گِلم
« فصحت » شكايت از تو ندارد به حقّ تو * چون نعمت وصال تو آيد به محفلم
غيرت خورشيد
به انتظار نشستم صبا ببر تو پيامى * كه بهر خدمت جانان ستادهام به غلامى
اگر كه تيغ كشى بهر كشتن من مسكين * حلال باشدت ، آرى ، كه عشق را تو پيامى
درِ سراچهء دل را به آب ديده بشستم * به شعر دلكشِ سعدى ، به نظم جزم نظامى
بيا بيا و مرو اى كه در تمامى عالم * بهسان غيرت خورشيد و رشك ماه تمامى
اگر كه تيغ برآرى ، بِرانيم ز در خود * كجا روم ؟ به كه گويم ؟ نمانده قدرت گامى
چه رنجها كه كشيدم من از اجانب و دونان * به عمر خويش نديدم ، دريغ ، لذّت و كامى
به جان دوست مگردان تو روز « فصحت » محزون * كه سر به خاك نهادهست تا برون بخرامى