رسوا
دلبرا ! جز عشق ديدار تو ما را كار نيست * گر كه بدگويان حسد ورزند ، ما را عار نيست
شمّهاى از داستان فرقتت گر ، دم زنم * اين جهان سوزد ، و ليكن طاقت گفتار نيست
گر ترحّم مىكنى جانا بكن ! وقت است وقت * گر جفا از سر بگيرى ، همچنان دشوار نيست
من كه رسوا گشتهام از سوزش هجران تو * كى دگر پنهان كنم رازى كه در افكار نيست ؟
اى مسيحا دم ! تو درد مفلسان را كن دوا * داروى درد غمم جز حلقهء زنّار نيست
كيمياى هر دو عالم خاك كويت هست و بس * خرقهء صدپارهست و ما را رغبت دستار نيست
بار فراق
حجاب تن بنمودهست تيره جانم را * شكست ، بار فراق تو استخوانم را
مرا كه نيست بهجز وصلت آرزوى دگر * ز وصل خويش فرحناك ساز جانم را
ز دستِ جور فلك هست سفرهام خالى * بيا و از كَرمت پر نما تو خوانم را
زبان ز هجر تو بربستهام ، ز بهر ثواب * بيا ز وصل وجودت گُشا زبانم را
دهان ببسته و كُنجى خزيدهام ، مغموم * ترحّمى كن و شيرين نما دهانم را
چه روزها كه به « فصحت » گذشت در غم هجر * بيا و گوش بكن نالهء شبانم را !
آشفتهدل
اى كه يكبار گشادى رُخ و بردى دل ما را * باز بگشاى تو آن طلعتِ انگشتنما را
همه را شيفته كردى و ، نكردى تو نگاهى * خاصّه اين مفلسِ آشفتهدل بىسر و پا را
بارها از سر تقصير گذشتى و بدادى * وعدهء وصل و به پايان نرساندى تو وفا را
سوختم از غم هجرت ، به تماشا گذرى كن * گر ببينى تو مرا ، ختم كنى جور و جفا را
همچو زلف تو پريشانم و چون موم در آتش * آب و صلى بزن اين خستهء زندان بلا را
صبر از دست ربودى و ببردى دل « فصحت » * نه همين دل كه ربودى تو دلِ خلق خدا را