ديگر اميد آمدنش نيست در دلم * زين يار بىوفاى سفر كرده ، واى من !
اميد جان
نه هركس عاشق و شيدا شود ، محمود مىگردد * نه هر صاحب صدايى در جهان داود مىگردد
تهى كن از ريا اعمال اگر خواهى قبول افتد * كه در اين امتحان زود آدمى مردود مىگردد
گنه چون مىشود افزوده ، دل زنگار مىبندد * كز اين زنگارها راه خدا مسدود مىگردد
مپيچان سر ز فرمان ، گر كه قرب دوست مىجويى * كه ابليس از تمرّدجويىاش مطرود مىگردد
بود خالى ز مهر غير و از رنگ تعلّقها * دلى كز شوق گرد كعبهء مقصود مىگردد
اگر خواهى بقا ، از كف مده مهر ولايت را * كه از مهر است اگر هر ذرّهاى موجود مىگردد
پس ديدار آن تنها اميد جان محرومان * به هرجا اين دل رنجور ، دردآلود مىگردد
چنان مىسوزد اين دل در ميان آتش غمها * كه شادىها سراسر از لهيبش دود مىگردد
بترس از سيل اشكى كز رخ درماندهاى ريزد * كه چون سيلاب آيد ، خانهها نابود مىگردد
« فراز » اين نفس سركش را به زنجير اطاعت كش * كه اين ديو ، ار شود آزاد ، چون نمرود مىگردد