بر رُخم گر به چشم جان نگرى * غم ايّام در نگاه من است
بىپناهى نگر كه چاه كنون * همنشين من و پناه من است
در جهان نيست كس چو من تنها * شاهد گفتهام إله من است
مرگ خويش از خدا طلب كردن * ورد روز و شب سياه من است
روز محشر به نزد پيغمبر * فرق خونينم عذرخواه من است
بعد زهراى دلشكسته « فراز » * غم و رنج و محن سپاه من است
سفركرده
او رفت و بست بار سفر زين ديار و باز * تنهايى و سكوت دلم را فراگرفت
در سينهام شكوفهء زرّين عشق مُرد * ناگاه غم رسيد و مرا آشنا گرفت
* * *
در بسته بود و زمزمهء جويبارها * گوياى داستان غمى جاودانه بود
آن عشق پرشكوه و پر از ياد كودكى * رؤياى پوچ بود سراب و فسانه بود
* * *
او رفته بود و ديدهء مشتاق و سركشم * در انتظار آمدنش جُستوجو كنان
اى بس بهار در دل امّيدوار من * شد بىفروغتر ز شب تيرهء خزان
* * *
او رفته بود و در دل پرآرزوى من * جان مىگرفت قهقههء كودكانهاش
دل مىشنيد خاطرهاى از گذشتهها * مىسوخت در شرارهء گرم ترانهاش
* * *
او رفته بود و پنجرهء خانهاش هنوز * همچون گذشتههاى شكوفنده باز بود
يادش به خير باد ! چه شبها كه تا سحر * جان پرشكوفه از شب راز و نياز بود
* * *
افسوس و صد دريغ ! كه راه سفر گرفت * نازآفرين من ، بت ديرآشناى من