بر خراج شه دگر چيزى نبودش ، منفعل شد * « از نسيم آه كمكم آتش دل مشتعل شد
تا ز بيدادت به گردون رفت دود از دودمانم » * عشق در هرجا كه زد خرگاه ، آتش برفروزد
عاشق بيچاره را سر تا به پا يكسر بسوزد * كى گذارد جامهء تقوا براى خود بدوزد
« ساقيا ! مِى ده ، كه تابِ آتش مِى ، مىنسوزد * رَختِ من ، كز مِى پياپى مىرسد اشك روانم »
چون گذارت اى صبا افتد به كوىِ آن پرىرو * اوّلت بايد حذر از كيد آن چشمان جادو
اين سخن را نزد جانان از من دلداده برگو : * « مىكشم بار بلا را با تنى لاغرتر از مو
تا اسير زلفِ آن سنگيندل لاغر ميانم » * هركه بر خاك سر كوى تو از جان سر ندارد
اعتبارى در بر عشّاق كيوانفر ندارد * چشم امّيدى دگر « فخّار » جز آن در ندارد
« گر صبا خاكِ « غبار » از كوى جانان برندارد * فارغ از عيش جهان و از حياتِ جاودانم »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 145
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٤٥