و يا از من ملالتها كشيدى * كه از من سوختى ققنوس خودسوز
و يا بطلان من شد موجب آن * كشيدى پر از اين كاشانه امروز
ندانى زين شب تار جدايى * به جانم هست دردى آتشافروز
بسوزم خود ندانم يا بسازم * از اين هجران و تنهايى و دريوز
حكايت
پرندوشى برفت و آمد او دوش * در آغوشم فتاد و مست و مدهوش
كشيدم دست بر اعضاى نازش * به پستان و به زلفان و بناگوش
دو چشمانش به رويم نيز بگشود * لبم بر لب نهاد و گفت خاموش
چو برگشتم من از سير و سياحت * برفته ديدم آن عيّار گلپوش
همه از من ربود و برد يك جا * هم عقل و دين و دنيا دانش و هوش
دلدار و عكس دلدار
برآمد مهر تابان از دو جانب * يكى از شرق و ديگر سمت مغرب
يكى دلدار و ديگر عكس دلبر * فروزانتر ز شمع و ماه و اختر
در عكسش خال در لب بيش ديدم * ولى در او چنان نقشى نديدم
به دو گفتم كه در عكس جمالت * به لبها خال هندو داده حالت
كنون در روى تو ز آنها نشانى * نمىبينم مگر غافل از آنى
بگفتا چون به خواب اندر شدم دى * تو آنها را ز لبهايم مكيدى
تير غمزه
سرم فداى تو گردد ، كه اينچنين خوبى ! * كه جان نثار تو بادا ، عزيز و محجوبى
به عقل هيچ نگنجد كه آدميزادى * پرى به چشم نديدهست چون تو محبوبى
نهادهاى به دلم صد هزار رنج و الم * به يك كرشمه يكى از دلم نمىروبى