گفتمش : كارم ز شيدايى به بدنامى كشيد * گفت : كار عاشقان را غير از اين تقدير نيست
گفتمش : از لعل لبهاى تو خواهم بوسهاى * گفت : اى نابخرد ! اين لب بوسهگاه پير نيست
گفتمش : دل بردى و سر هم بِبَر ، دستم بدار * گفت : آن سر ارزش يك خاشهء انجير نيست
گفتمش : تا كى كنم از عشق تو آه و فغان ؟ * گفت : تا روزى كه اندر تركش من تير نيست
گفتمش : از دورىات شبها صبايى مىكنم * گفت : « فاضل » اين سخن هم قابل تثمير نيست
حسن عطا
در مصطبهء ميكده من صدرنشينم * تا هستم و تا هست مى ناب چنينم
زاهد چه كنى منع من از باده و مستى * صد بار بگويى و دگر بار همينم
در عاشقى و رندى من شكّ نتوان كرد * بىباده در اندوهم و بىيار حزينم
من بر سر آنم گَرَم از دست برآيد * مسكن به سر كوى دلارام گزينم
دل خانهء احزان شود و تن قفس جان * روزى كه تو را در برم اى دوست نبينم
زين قصّه ملولم كه دل از كوى تو كندم * ريزد عرق شرم و حيا را ز جبينم
در راه رضا تن به قضا دادم و حالى * اى رهزن دل ! چند نشينى به كمينم
من گل نىام ، امّا چه شود گر بپسندى * بر دامن بىخار تو ، چون گل بنشينم
اين آتش هجران و غم خانهبرانداز * تا كى كند از دورى تو زرد جبينم ؟
و آن بوسه كه دادى و هيچم نستاندى * از مرحمت و حسن عطاى تو همينم
بر بستر « فاضل » بنشين تا ز سر شوق * پرواز كند اين نفس بازپسينم
به ياد چراغ دريوزگىام
كجايى امشب ؟ اى كِرم شبافروز * چراغ شام تارم مونس روز
به تنهايى دلارامم تو بودى * شبم از تو منوّر بود و پيروز
وثاقم بىتو امشب داج داج است * كنونم مىكشد غمهاى جانسوز
به دام دشمنان گشتى گرفتار * چو آهو بچهاى در پنجهء يوز