يك قفل بر دهانم و يك قفل بر دلم
بازآمدم به ساحت جمعيّت بشر
ديدم كه از قضا همه سرگرم غفلتاند
رفتم شبى به خانهء ابليس كهنهكار
پرسيدم : از « فريب » ؟
پاسخ نداد و راهى زندان خويش شد
گفتم : كه موج وسوسه ؟
گفتا : فسانه بود
ديگر كناره جستهام از ننگ كار خويش
اينان كه ديدهاى همه پروردهء مناند
اينان همه به هيئت ديوند و آدمند
راهى به عمق معنى وجدان نبردهاند
در گور سينه ، مرده و سرد و فسردهاند
آيا كسى حقيقت خود را شناختهست ؟ !
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 803
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٨٠٣