* من بارها به ساعت تكرار زندگى
انديشه كردهام
امّا به تيغ خشم ،
گاهى گلوى نازك دل را بريدهام
شايد ببينمش كه چه در كار مىكند ؟
ديدم كه كار دل نه از اين دست كارهاست
آنجا اشارت از سر طومار ديگر است
* گاهى رها شبيه نسيمى كه مىوزد
بر بام خانهها
ديوانهوار در همه جا سركشيدم
شايد ببينم از پس پرده ، نشان خويش
ديدم كه در به روى دلم وانمىكند
* گاهى چو كوليان
تنها بهسوى غربت بىرنگ راه خويش
راهى شدم به نقطهء پايان سرنوشت
ديدم هنوز دربهدرى شيوهء من است
* گاهى به حكم يأس
خطّى سياه بر سر پيمان كشيدهام
ديدم گناه كردم و حكمم تباه بود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 801
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٨٠١