به ياد چشمهاى تو ، غزلخوان است « عمرانى » * فقط آن روشنان لال را اهل بيان ديدم
ساعت تكرار زندگى
ديريست در فضاى سكوت آشناى شعر
مىپرسم از خودم كه در اين عرصهء وجود
تو كيستى ؟ بگو :
مىپرسم و به نقطهء پايان نمىرسم
* من بارها به ساعت تكرار زندگى
انديشه كردهام
شايد گره ز كار فروبسته واكنم
امّا دريغ ! هرچه كه رشتم ، خيال بود
پيوسته در خفا ،
دنبال يك پرندهء گمگشته بودهام
امّا دريغ !
حتّى پرنده نيز برايم سؤال بود
* من بارها به ساعت تكرار زندگى
انديشه كردهام
امّا به يُمن عقل
راهى به رمز عالم معنى نجستهام
آخر شبى به گوشهء خلوتسراى دل
فرياد بركشيدم و گفتم : كه اى خدا !
اين خطّ منحنى به چه انديشه مىكند ؟