به خداى خويش جانا ، تو فروغ سرفرازان * تويى اسم اعظم حقّ ، به خداى بىنيازان
« چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان * چو علىّ كه مىتواند ؟ كه به سر برد وفا را »
شه ملك لافَتايى ، گلى چون تو دهر نشكفت * همه علم اولياءِ حق به ولايت تو بنهفت
بشرى به صورت امّا ، ز ازل تو با خدا جفت * « نه خدا توانمش خواند ، نه بشر توانمش گفت
متحيّرم چه نامم ، شه ملك لافَتى را ؟ ! » * على جان محبّت تو ، بود آن نهال حكمت
بشنو جدايى از تو ، بود آن حجاب ظلمت * به خدا گدايى ما ، سرِ خوان توست حشمت
« به دو چشم خونفشانم ، هله اى نسيم رحمت * كه ز كوى او غبارى ، به من آر توتيا را »
تويى آن سحاب رحمت ، همه تشنهء عطايت * گل گلشن ولايت ، سر و جان من فدايت
شب و روز مىزنم دم ، منم اى شها ! گدايت * « به اميد آنكه شايد ، برسد به خاك پايت
چه پيامها كه دارم ، همه سوز دل صبا را » * تويى سرور فقيران ، تو اسير دردمندان
تويى كوكب فروزان ، تويى جلوهگاه يزدان * تو اميد بىنوايان ، تو پناه دردمندان
« چو تويى قضاى گردان ، به دعاى مستمندان
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 632
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٣٢