به مجمر دلم از چشم زخمِ بىهنران * به زاج سوخته چشمانِ شور را ديدم
به يك اشاره جهان شد مطيع فرمانت * توان رهبرى از راهِ دور را ديدم
دلم به صبر نشست و چنين به حوصله گفت * بيا كه قدرت سنگ صبور را ديدم
پلى كه ساخته شد در صراط خوشبختى * بر آن مقايسهء ديو و حور را ديدم
ز آسمان نگاهت دلم درخشان شد * چراغ سبز براى عبور را ديدم
به پاس آمدنت « صادقى » در آن شب گفت * بيا كه جاذبهء شوق و شور را ديدم
قديمى
به پاس حرمت ياران و دوستان قديمى * حريم مرغ دلم گشته آشيان قديمى
در آن فضا كه صفا بود و مهر بود و صداقت * حديث زندگى و حرف و داستان قديمى
هميشه صحبت دل را براى خاطر دلها * به گوش زمزمه مىگفت همزبان قديمى
نبود اينهمه رنگ و فريب و هرزهدرايى * ميان مردمِ يكرنگ و مهربانِ قديمى
به كوچههاى شرف نيست آشناى غيورى * نگاهبانِ شرافت چو پهلوانِ قديمى
به هرزه مىنگرد هرزهپوى بىسر و بىپا * ز آستين تجدّد به آستان قديمى
نه حُرمتى ، نه حيايى ، نه صحبتى ز اصالت * چه شد نجابتِ ديرين مردمان قديمى ؟
حكايت همه عالم خيانت است و اسارت * كجاست رستم دستان و هفت خوان قديمى ؟
صدا ، صداى هياهوست در نمايش غوغا * نوا و شور كجا رفت و نغمهخوان قديمى ؟
به جاى سبزه و گُل پر شد از غبار كدورت * كنار خانهء ما روى بوستان قديمى
نمىزند به شبى چشمكى ستارهء شوقى * نبود اين همه تاريك آسمان قديمى
به غير مردم پيرى كه ماندهاند صميمى * در اين زمانه به عنوان ترجمان قديمى
كسى سراغ كسى را نگيرد از كس ديگر * به روزگار تمدّن در اين جهانِ قديمى
كوچكترين سرباز عاشورا
در خيمه مىپيچد فريادِ رسايش * گهواره مىلرزيد از رعد صدايش