روزگارى بار و برگى داشتم * فصل باران و تگرگى داشتم
ريشهها در سينهام جان مىگرفت * در وجودم عشق امكان مىگرفت
بركهاى در چشمهايم خانه داشت * كاكل گلهاى من پروانه داشت
پيكر من خرّم و گلپوش بود * آفتاب و سايههايم نوش بود
ميزبان ابر و باران مىشدم * مونس هر روز چوپان مىشدم
اى دريغا ! شد دگرگون روزگار * ريخت زردى بر وجودم شعلهوار
من نه اين بىحاصلى را خواستم * تيشههايى ذرّه ، ذرّه كاستم
خشك و بىبر گشتم و صحراى لوت * شهر باران بر لبانم شد سكوت
جسم من را آتشى از تب گرفت * ردّ پاى افعى و عقرب گرفت
بازتاب نور در من شد سراب * آرزوهاى قشنگم شد مذاب
سوختم ؛ خاكسترم را باد برد * پشت كوهستان به درياها سپرد
از وجودم ، غير بيمارى نماند * تكدرختى ، بوتهاى ، خارى نماند
من كويرم ؛ تشنهكامم ؛ تفتهام * آنچنان ، كز ياد انسان رفتهام
شب رها از آفتابم مىكند * بوسهء مهتاب خوابم مىكند
خوابها مىبينم از درياى دور * از نوازشهاى باران صبور
خوابها مىبينم از ديرينهها * از صفاى آبها ، سبزينهها
بوى دريا در خيالم مىوزد * خواهش رويش به جانم مىخزد
خواب مىبينم كه جنگل مىشوم * باز همچون روز اوّل مىشوم
مىشوم لبريز از شوق بهار * وز ترنّمهاى شعر چشمهسار
اين همه امّا به غير از خواب نيست * در تهى رگهاى خشكم آب نيست
آى انسانها ! مرا باور كنيد * دامنم را باز بارآور كنيد !
مهربان باشيد و دلشادم كنيد ! * بوته ، بوته سبز و آبادم كنيد !
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 411
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٤١١