اى فداكاران به پيش ! از بهر احياى فلسطين * در جماران چشم بر فتح شما رهبر نشسته
مقام والاى معلّم
آفتاب آسمان دانش و معنا ، معلّم * باغبان طرفه گلزار فضيلتها ، معلّم
هست ميدان سخن را نكتهپردازى توانا * بزم عرفان و ادب را شاهد زيبا ، معلّم
سينهء درياى دانش در صدف دارد گهرها * آنكه بيرون آورد گوهر از اين دريا ، معلّم
بركند موسىصفت ، بنياد فرعون جهالت * با عصاى علم و اعجاز يد بيضا ، معلّم
گر ، دم عيسى بن مريم كرد بينا ديدهء تن * از كرامت ديدهء دل مىكند بينا ، معلّم
با براق علم برخيزد محمّدگونه ، جانش * برنشيند بر فراز گنبد خضرا ، معلّم
بر بلنداى مصفّا ، فطرت ابناى كشور * مىنهد امروز سنگ رفعت فردا ، معلّم
مىكند سيراب هرجا تشنگان معرفت را * با زلال علم و استدلال و استغنا ، معلّم
چشمهء آب حيات دانشآموزان ، حضورش * مىسِزد گر نام گيرد كوثر مُعطى ، معلّم
درس مىگويد ، سرود عشق و آزادى سرايد * ملهم از قرآن كلامش ، مظهر تقوا ، معلّم
پند مىگيرد مدام از خاطرات پير دانا * شهد مىريزد به كام كودك و بُرنا ، معلّم
بام تا شام است در انديشهء دانش فزودن * جان به كف در خدمت تهذيب انسانها ، معلّم
در حريم معرفت ، پرورده مولانا و سعدى * حافظ و طوسى و رازى ، بو على سينا ، معلّم
هر زمان بر علمجويان راه مىبندد معمّا * با تبحّر مىگشايد آن معمّا را ، معلّم
مىكند ايثار نقد عمر خود در راه دانش * وين عجب نبود كه دارد با خدا سودا ، معلّم
مىشود يادآور آن اعلا مقام تربيت را * هر زمان در سجده گويد « ربّى الاعلى » معلّم
عندليب خوشنوا با ناى عرفان و فضيلت * در فضاى گلشن جان مىكند غوغا معلّم
دست تقديس سخنگويان ز دامانش فروتر * جايگاه اقدسش باشد بسى و الا ، معلّم
زندگى را نقطهء پايان گذارد مرگ ، امّا * از شمول حكم اين معناست مستثنى ، معلّم
شرمسارم كرده اين ابيات در نزد اديبان * گو نگيرد خرده از باب ادب ، بر ما معلّم