آن سرو نازنين كه چه خوش مىرود به راه * ناز و كرشمه باز فروشد به ما عبث
بر گوش عاشقان ، سخن واعظان هَدر * بيمار عشق را ز طبيبان دوا عبث
گفتم مگر كه صاف كنم از صفا دلش * « خرّم » دلى كه صاف نباشد صفا عبث
استاد صاحبدل
ز سرمستىِ چشم يار ، جان هشيار مىگردد * ز بىمارى زلفِ دوست ، دل بيمار مىگردد
مشو غمگين چو خوابآلوده بينى چشم دلبر را * كه بخت خفته از خوابيدنش بيدار مىگردد
مگو با هركه راز خود ، كه سر اندر خطر دارد * كه گفتت بىخرد ، خود لايق اسرار مىگردد
همىپروردم از جان ، سفلهء دون را به امّيدى * كه شايد روز سختى ، سفله ما را يار مىگردد
به دل گفتم ز استغنا شود نيكو ، ندانستم * دنى ، دونتر شود ، چون صاحب دينار مىگردد
نگشتم هوشيار از شعر اين استاد صاحبدل * كه جان از لفظ و از معنيش برخوردار مىگردد
سگى را خون دل دادم كه با من آشنا گردد * ندانستم كه سگ خون مىخورد خونخوار مىگردد
مكن تكفير اى زاهد ، تو « خرّم » را ز مى خوردن * كه تسبيح تو اندر گردنت زنّار مىگردد
خوناب دل
گر دوست مرا دشمن جان شد ، شده باشد * خوناب دل از ديده روان شد ، شده باشد