ماده تاريخ در فوت دكتر مدرسى يزدى
دوستان از زبان من شنويد * داستانى ز سينهى سوزان
داشتم دوستى خليق و شفيق * كه نظيرش كم است در دوران
سيّدى بود عاقل و فاضل * هم پزشك من و طبيب روان
شاعر و شعر خواه و شعرشناس * صاحب ذوق و فهم و نطق و بيان
پدر وى ، امام جمعهء يزد * بوده نيك اعتقاد و با ايمان
خود او نيز چون نياكانش * بود شخصى شريف و باوجدان
عجب اينجاست كو گرفت مكان * چند سالى به قاين ويران
روز و شب هم چو من به سر مىبرد * با گروهى ز مردم نادان
به خدا آن قدر از او احسان * ديدهام من كه شرح آن نتوان
اى دريغا كه گرد باد اجل * كرد او را بهار عمر خزان
مرد سيد حسين يزدىراد * رفت دكتر مدرسى ز جهان
بعد هشتاد و پنج سال سپرد * جان به جانآفرين و شد بىجان
حضرتش را خداى آمرزاد * باد جدّش شفيع و پشتيبان
سال تاريخ آن فقيد سعيد * « سرّى » كور و كر بديع زمان
شب آدينه اول دى گفت * « روح دكتر شده بهسوى جنان »
بر سنگ مزار خود سرود
ادبائى كه جهان پيرائيد * يا جهان را پس از اين آرائيد
من كه خاكست كنون مأوايم * سرّىام ، سرّى نابينايم
سيّدم ، سيّد عالىنسبم * عاشقم ، عاشق فضل و ادبم
نوربخشى كه بود دفن به رى * سيزده پشت مرا هست به وى