( شعر ) - با ماسههاى ساحل - از بركهها به آينه ( شعر ) - يادداشتهاى سفر و چند اثر ديگر .
دريا ترانه خواند
در كوچه ، نام غنچه شنيدست يار ما * شايد ز راه مىرسد اينك بهار ما
همسايه با ترانهء غم گشت آشنا * وقتى كه خواند بلبلكى بر حصار ما
دستى كشيد بر رخ ساحل ، نسيم صبح * گوئى ربوده يكسره از كف ، قرار ما
باران كنار پنجره ، آواز خواند و رفت * ديگر نيارميد دلى در ديار ما
دريا ، ترانه خواند بسى صبح و شامگاه * يعنى : كه در فراق تو اينست كار ما
سراب جوشان
كبوترى كه لب حوض آب مىنوشد * به دل شكستن ما ، بىحساب مىكوشد
در اين غروب ، كه بر بام ، رنگ زرد زدند * غمى درون دلم ، مثل آب مىجوشد
يكى برهنه فتادهست ، فارغ از اندوه * يكى هماره رخ از آفتاب مىپوشد
چه آسمان قشنگى است بر فراز افق * كسى نشسته در آنجا شراب مىنوشد
دلم گرفته ، چه سازم كه وارهم يكچند * در اين كوير ، كه هر سو ، سراب مىجوشد
مانداب
قبايل رفتهاند و * در بيابانها
سوارى نيست * در اين مانداب يارى نيست
پلنگى مىرمد در بيشهى خاموش * و بادى مىبرد
برگ نحيفى را