چه خوش گويد آن دردمندى كه گويد * عجب طبعم اين بيت را مىپسندد
« چرا دستيازم ؟ چرا پاى كوبم ؟ * مرا دوست بىدستوپا مىپسندد »
نگويى تو « روح القدس » از كه ترسى * بگو هرچه را يار ما مىپسندد
حلّال مشكلها
الا اى قافله سالار ! بگشاييد محملها * كه خون افسرده در رگهايم از بانگ جلاجلها
در اين هنگام رفتن يك نظر باز آرزو دارم * عزيزان مهلتى بايست بهر ما ز قاتلها
گهى در فكر جانانم ، گهى تشويش جان دارم * بشوى اى ديده از لوح دلم اين نقش باطلها
به مؤمن مؤمن پاكم ، به كافر كافر مطلق * حكايت مىكند آيينه ز اشكال مقابلها
بس است اى دل چه حربا تا به كى خورشيد مىجويى * برو آهنگ مطلق كن ، بگردان روز آفلها
شب تاريك و باران و بيابان راه ناپيدا * كجايى خضر ره ! اى دستگير پاى در گلها
بگو « روح القدس » را مشكلى افتاد در كارم * نمىپرسى چرا حال من ؟ اى حلّال مشكلها
طالب وصل
به صفا پرده برانداز مينديش نگارا * مگر از روى تو بىپرده ببينيم خدا را
مدّعى بهره ز رخسار تو بىپرده ندارد * كورِ زاييده ز مادر ، چه كند نور و ضيا را ؟
هيچ جا نيستى ، امّا به حقيقت همهجايى * طالب وصل تو گو سر بگذارد همه جا را