از زندگى چو مرگ سيه مىگريختم * بر چهره گر نشان و صفاى هنر نداشت
ديدى كه آخر اين دل دير « آشنا » ى من * در دامى اوفتاد كه راهى به در نداشت
نواى بىنوايى
ندانستم ز پى دارد شب وصلش جدايى را * كه آب از خون دل دادم نهال آشنايى را
دلا بگذر ز مهر ماهرويان ، من نمىخواهم * نه عيش روز وصل و نه غم شام جدايى را
وفاى گل نمىپايد كجا دلبستگى شايد * بيا بشنو از اين بلبل ، حديث بىوفايى را
نه دستم شانهء مويش ، نه پا را راه در كويش * خدايا با كه برگويم ؟ غم بىدست و پايى را
چهسان خاطر بياسايد ميان كاروان اى دل ؟ * كه هردم مىنوازد نى ، نواى بىنوايى را
تويى آن نوگل خندان « رشيد » مرغ خوشخوانت * بلى ، عشق تو آموزد به ما دستانسرايى را
دشت عطش
دلا به دشت عطش قطرههاى باران باش * گر آفتاب نهاى ، شمع شام ياران باش
گشادهست و پذيرا ، چو بىكران صحرا * كريم و پاك ، چو دريا و چشمهساران باش
نه همچو سيلدمان هاىوهو به راه انداز * طنين زمزمهء نرم جويباران باش
به دشت سوختهء خاطر شكسته دلان * شميم فصل بهاران و لطف باران باش
تعلّقات زمان بستهء زمينت كرد * بهل تعلّق و فارغ ز روزگاران باش
سپاس خاطر شاد و دلخوشى كه تو راست * تسلّى دل نوميد سوگواران باش
كم از درخت نهاى ، سايه بر سرى گستر * غمت به دور ، پناه اميدواران باش
از اين سراى دودر ، چون دم سحر بگذر * نسيم صبحدم و نكهت بهاران باش
گر « آشنا » ى منى ، عيش جاودان طلبى * انيس خلوت غمگين ميگساران باش
فغان اهل زمين
فغان كه بار دگر منقلب جهان بينم * ز انقلاب جهان خلق در فغان بينم