سرابى گنگ و ناباور ، * كويرى تشنه امّا سرد ،
تمام واژهء يك درد ، * پريشان
جانشين راه پرچم شد * و آماس گلو را
نالهء افسوس در كاويد .
*
و بر لبهاى سوزان عطش رويم ، * سكوتى همدم اندوه
نياز بوسهء باران بخشش را ، * درون اوج تنهايى نوازش داد .
و زنجير خيالم را ، * گسيل ياد باران شست ،
و در فكرم گلى روييد * چونان سنگ .