الهجران عقوبة العشق دلتنگىها
كجا رفتى ؟ نمىآيى به خانه * دلم امشب تو را كرده بهانه
فضاى خانه بىتو سرد و تنها * هواى كلبهء دل غمگنانه
نگاهت مانده هرجا ، واى بر من * صدايت يادگارى جاودانه
اميدم در بُن هر لحظه جاريست * حديث وصل دارد عاشقانه
پرستوى خيال كوچك تو * در آغوشم نموده آشيانه
همه پيراهنم بوى تو دارد * ز تو خواهم تو را من كودكانه
تمام عطر ياس خانهء ما * تو اى گلواژههاى شاعرانه
مرا با خود ببر تا شهر رؤيا * وجود تو ز من دارد نشانه
تو را بىپرده مىخواهم من امشب * جوابى ده مرا تو ، آرى يا نه ؟
اميد لحظههاى پاك « درويش » * دل تنگم گرفته از زمانه
تقديم به شاعر جوانمرگ ، اسد اللّه عاطفى كوچ بىهمراه
همان روزى كه تنديس نياز من ، * درون دهشت رسواى خاكستان ،
صداقت را * به زير صخرههاى سنگين و مرگآلود ،
صدا مىزد . * و در دامان بخشايش نمىخوابيد ،
جهان پژمرد * درون پنجهء خرسنگ .