كفش خونينترين گل پينه را داشت * ضميرش صافى آيينه را داشت
من او را ديدهام در بىكرانها * فراتر از تمام كهكشانها
من او را ديدهام آنسوى بودن * فراز لحظهء ناب سرودن
من او را ديدهام در فصل مهتاب * درون خانهء مهتابى آب
على را از گِل « لا » آفريدند * براى عشق ، مولا آفريدند
سخن هرچند گويم ناتمام است * سخن در حدّ او سوداى خام است
ز دريا قطره آوردن هنر نيست * زبانم را توانى بيشتر نيست
ولى تا با سخن گردد دلم جفت * بگويم آنچه آن شوريده مىگفت
« على را ، قدر ، پيغمبر شناسد * كه هركس خويش را بهتر شناسد » « 1 »
راز سوختن
سفر به خطّهء خورشيد انتخاب تو بود * بهار و آينه و عشق در ركاب تو بود
سؤال من همه اين بود ره چگونه برى ؟ * عبور با كفنى لالهگون جواب تو بود
به روز هجرت گلگونت اى پرندهء سبز * شهاب مانده و درمانده از شتاب تو بود
دل شقايق آتش گرفته با من گفت : * كه راز سوختن او ز التهاب تو بود
تو را ز عرش چو خواندند بر ضيافت عشق * عجب نبود اگر رنگ خون خضاب تو بود
من از تفاهم پرواز با تو دانستم * سفر به خطّهء خورشيد انتخاب تو بود
قرار مىآيد
چشمههاى سرشك خشكيده است * بسكه معراج خاكيان ديده است
برگ سبز بهار گلگون است * دلمان را مگو ، مگو ، خون است
كاسهء لاله همدم اشك است * گونهها غرق شبنم اشك است
اين نوايى كه ناى من دارد * قصّه از دردهاى من دارد
هامش
( 1 ) - اين بيت از ملا عبد الرزاق است .