گل نجوا
مىآمد و بر لبش گل نجوا داشت * در حلقهء زلف خيلى از دلها داشت
مىآمد و سوى آسمان داشت نظر * امّا دلكى گمان كنم با ما داشت
انگشتنما
اى عشق تو رسواى جهانم كردى * انگشتنماى اين و آنم كردى
بر سينه نشاندىام دو صد آلاله * يكسر ز غمت باغ فغانم كردى
يار ديرينه
افروخته و سوخته و بىكينه * انديشه چو آب سينه چون آيينه
پرواز خوش است در هواى رخ دوست * آن محرم خوب و ياور ديرينه
تصوير خزان
با شبيخون خزان
از ره دور زمان
ناگهان
لشكر پاييز رسيد
بغض تُندر تركيد
و در آن تنهايى
سايهء مه لرزيد
برگ خشكيده و زرد
ساكت و خسته چو گرد
بر سر خاك نشست
رشتهء عمر طرب ، شادابى
ناگه از هم بگسست