ميان موج سپيده رود چو زورق نور * مرا به رجعت شب تا كنار ترديد است
اگر نظر به بلنداى آسمان فكنيم * به نقطه نقطهء آن نشان توحيد است
به جام ديده زلال مى سرشك بريز * كه سينه را غم هجرانِ يار جاويد است
سخن ز روز نو آور ، نه واژهء نوروز * كه چون به كام بود روز بهر ما عيد است
اگر نه شعر بديع و روان بود « بيدل » * خموش بودن ما به ز راه تقليد است
خون شب
از خون شبِ سيه ، افق گلگون بود * بر نيزهء خورشيد ، نشانِ خون بود
مىرفت شب ولى پيكر بىجانش * زخم از همهء ستارهها افزون بود
بر چهرهء گل
بر چهرهء گل سحرگهان ژاله نشست * بر حنجر عندليب بس ناله نشست
از سينهء ما داغ برون شد يك شب * بر چهرهء گل شقايق و لاله نشست
كوى اميد
برخيز دلا ! به كوى امّيد رويم * بر اوج زحل به بام ناهيد رويم
با دست پر از سپيده هنگام سحر * سرمست به مهمانى خورشيد رويم
دشت اميد
مىرفت و مرا به شهر باران مىبرد * تا جلوهء سرخ لالهزاران مىبرد
با بيرق عشق در دل دشت اميد * مشتاق بهسوى سر به داران مىبرد
هواى باران
تبخال لبم نياز باران دارد * پرشور سرم هواى ياران دارد
داغ دل و زخم سينهام تصويرى * در حدّ شكوه لالهزاران دارد