تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
ميان موج سپيده رود چو زورق نور * مرا به رجعت شب تا كنار ترديد است اگر نظر به بلنداى آسمان فكنيم * به نقطه نقطهء آن نشان توحيد است به جام ديده زلال مى سرشك بريز * كه سينه را غم هجرانِ يار جاويد است سخن ز روز نو آور ، نه واژهء نوروز * كه چون به كام بود روز بهر ما عيد است اگر نه شعر بديع و روان بود « بيدل » * خموش بودن ما به ز راه تقليد است

خون شب

از خون شبِ سيه ، افق گلگون بود * بر نيزهء خورشيد ، نشانِ خون بود مىرفت شب ولى پيكر بىجانش * زخم از همهء ستاره‌ها افزون بود

بر چهرهء گل

بر چهرهء گل سحرگهان ژاله نشست * بر حنجر عندليب بس ناله نشست از سينهء ما داغ برون شد يك شب * بر چهرهء گل شقايق و لاله نشست

كوى اميد

برخيز دلا ! به كوى امّيد رويم * بر اوج زحل به بام ناهيد رويم با دست پر از سپيده هنگام سحر * سرمست به مهمانى خورشيد رويم

دشت اميد

مىرفت و مرا به شهر باران مىبرد * تا جلوهء سرخ لاله‌زاران مىبرد با بيرق عشق در دل دشت اميد * مشتاق به‌سوى سر به داران مىبرد

هواى باران

تبخال لبم نياز باران دارد * پرشور سرم هواى ياران دارد داغ دل و زخم سينه‌ام تصويرى * در حدّ شكوه لاله‌زاران دارد