عشق و اميد
منم آن رِند قدح نوش كه صهبا زدهام * جامِ جَم بر سَرِ اسكندر و دارا زدهايم
يوسُفِ مملكتِ مصرم و از دامنِ پاك * آتشِ عشق به دامانِ زليخا زدهام
چون كنم دعوىِ پرهيز و ورع در برِ جمع ؟ * من كه در بزمِ طرب ساغر مينا زدهام
دستِ حاجت ننمودم به بَرِ خَلق دراز * پشتِ پا بر فلك از همّتِ و الا زدهام
نىام آن موج كه از بادِ حوادث لرزم * كشتىِ نوحم و ، پا بر سَرِ دريا زدهام
بر سرِ زانوىِ غم ، سر ننهادم هرگز * من قلم بر نَسبِ آدم و حَوّا زدهام
همچو مرغِ سَحَر اندر چمن عشق و اميد * خنده بر روىِ گل و نرگسِ شهلا زدهام
« آذرى » ! از غمِ ايّام ننالم ، زيرا * دست بر دامنِ آن شاهدِ رعنا زدهام
شمع ( فكاهى )
خانمى از مديرِ شركتِ برق * با دوصد اخم و تَخم كرد سؤال
كاين چه اوضاعِ بلبشوست كه ما * مبتلائيم در همه احوال
چند روز است برقِ منزلِ ما * گشته خاموش و ، كس نپرسد حال
وه كه اين شركتِ وظيفه ندان * اينقدر كرد در عمل اهمال
كه پىِ روشنائى اندر شب * مىكنم بنده شمع استعمال !
مرغ حق
ز راهى دور در تاريكىِ شب * نواىِ مرغِ حق آيد به گوشم
خوش آن روزى كه در اين عالَم آيد * صداىِ حق به گوشِ حق نيوشم
* * * بيا اى مرغِ شب ! همرازِ من شو * كه كس از رازداران در برم نيست
مرا چون تو سَرِ پرواز باشد * ولى در اين قفس بالوپرم نيست
* * *