شدى چون به آواز خوش سرفراز * به ناكامى خويش عمرى بساز
نصيب هنرمند حسرتپرست * همين نام نيك است از هرچه هست
همه هستى خويش دريافته * به نامى ز گيتى همه ساخته
شنيد اين سخن بلبل خوشنفس * بر او تنگتر شد ز غيرت قفس
برآورد از دل نوايى حزين * كه اى سرزنشگوى باريكبين
به اندرز بيهوده پرداختى * كه روح هنرمند نشناختى
شنيدى به حسرت دلم آشناست * و ليكن ندانى كه كامم رواست
بخندد همى شمع و خوش جان دهد * كه پرتو به بزم حريفان دهد
چه پندش روا باشد آموختن * كه لذّت برد يارى از سوختن
اسيرى ز آزادىام خوشتر است * قفس بر من از باغ دلكشتر است
نبوغ هنر از غم آيد پديد * ور آن شادى عالم آيد پديد
نباشد اگر همدم من غمى * نگردد ز من شادمان عالمى
چنان دان كه يكلحظه از عمر من * به از عيش صدسال زاغ و زغن
تباهى نيابم كه پايندهام * همى با هنر جاودان زندهام
چه انديشه دارم ز رنج گران * غم من به از شادى ديگران
چنين است چون حال صاحبهنر * ازاينروى اى ناصح بىخبر
به راه هنر بايد از خود گذشت * بگفت اين و جان داد و خاموش گشت
شعلهء ذوق
من آن غنچهء خون دل خوردهام * كه نشكفته در بوستان سوختم
به بالين خود در شب تار عمر * چراغ عزايى برافروختم
چراغ من اين شعلهء ذوق من * كه چون شمع از آن اشك اندوختم
دريغا كه در مكتب عاشقى * بجز درس حسرت نياموختم
چو از عشق نوميد شد خاطرم * ز هر آرزو ديده بردوختم
به خردى شدم چون خريدار عشق * جوانى به آن دو نبفروختم