پادشاه ملاحت
ظلمت خطّ تو پيراهن رخسار گرفت * يا رب از آه كه اين آينه زنگار گرفت
مى بياور كه خبر مىدهد از فصل بهار * لطف آن سبزه كه پيراهن گلزار گرفت
تُرك يغما سپهش از نگهى هوشم برد * بنگر اين طرفه كه مست آمد و هشيار گرفت
تا تو را پادشه مصر ملاحت گفتند * تهمت خوبى يوسف ره بازار گرفت
بوى خون دل خود مىشنوم باد صبا * ره مگر در خم آن طرّهء طرّار گرفت
فتنه از چشم تو ايمن نتوانست نشست * جاى در حلقهء آن زلف زرهسار گرفت
ديده شد تا دل سنگ آردش از گريه به راه * باز اين ابر بهارى ره كهسار گرفت
با وجودت نكند ميل به هستى « يغما » * خويش اغيار گرفت آنكه تو را يار گرفت
دفتر عشق
شد دلم شيفتهء زلف گرهگير دگر * باز ديوانه درافتاد به زنجير دگر
بر جراحت چه نهى مرهم آن به كه كنى * زخم شمشير مرا چاره به شمشير دگر
خوار شد صيد دلم پيش تو خوش آنكه نبود * هر سر موى تو در گردن نخجير دگر
ساعد آلوده به خون دگران دارى و نيست * جز هلاك خودم از دست تو تدبير دگر
عيش ما با لبودندان بتان شهد و فقيه * زهرها خورده به ياد عسل و شير دگر
گفته بود آنچه به من پير مغان گفت مرا * واعظ شهر همان ، ليك به تقرير دگر
خواهى ار زر كنى اين قلب مساندوده مجوى * بجز از خاك در ميكده اكسير دگر
دفتر عشق ز يك نكته فزون نيست ولى * هركسى شرحى از او گفته به تفسير دگر
كار « يغما » نشد از پير خرد راست كجاست * خضر راهى كه شتابم ز پى پير دگر
گندم آدمفريب
نگاه كن كه نريزد ، دهى چو باده به دستم * فداى چشم تو ساقى ، به هوش باش كه مستم
كنم مصالحه يكسر به صالحان مى كوثر * به شرط آنكه نگيرند اين پياله ز دستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند * به وجه خير و تصدّق هزار توبه شكستم
چنين كه سجده برم بىحفاظ پيش جمالت * به عالمى شده روشن كه آفتابپرستم
كمند زلف بتى گردنم ببست و به مويى * چنان كشيد كه زنجير صد علاقه گسستم