به كجا باز خرامان شدهاى اى گل رعنا * روز صحرا و سماع است و لب جوى و تماشا
در همه شهر دلى نيست كه ديگر بربايى * سوى هر جمع كه روى آرم و هر راه كه پويم
سخن از حسن تو گويم اثر از وصل تو جويم * من كه آزرده ز هر روى و ملول از همه سويم
گفته بودم چو بيايى غم دل با تو بگويم * چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايى
دل از آنروز كه در كوى تو بگرفت اقامت * پشتپا زد به سر عافيت و امن و سلامت
به تمنّاى تو اى رشك گلت عارض و قامت * عشق و درويشى و انگشتنمايى و ملامت
همه سهل است تحمّل نكنم بار جدايى * اى طبيب دلم ! انديشه و راى دگرى ده
دردم از صبر نشد چاره ، دواى دگرى ده * نسخهء ترك تو گفتن ز براى دگرى ده
خلق گويند برو دل به هواى دگرى ده * نكنم خاصه در ايّام اتابك دو هوايى
« ناصر » اندر قدمت جان و سر اندازد و ريزد * با هرآن كس كه كند منع وى از عشق ستيزد
كى چنين طاير قدسى ز سر بام تو خيزد * سعدى آن نيست كه هرگز ز كمند تو گريزد
كه بدانست كه در بند تو خوشتر كه رهايى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3575
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٥٧٥