مرا گرفت ز خود ساخت مست و واله خويش * ببين چه جاذبهاى در نگاه گيرا داشت
به خوارىاش منگر كانكه گشت خاك رهت * به سر هواى تو و در دل آرزوها داشت
خزان دل شد و بگذشت همچو برق آن عهد * كه ابر لطف تو اين باغ را مصفّا داشت
مجال ديدنت ار تنگتر نمىشد ، دل * چه غم ز كاهش اين عمر محنتافزا داشت
ز بىنيازى خود دارم امتحانها ، ليك * چه سود پنجهء شوق تو مشت من واداشت
سرى به « ناصر » بيدل بزن كه در همه عمر * غم تو در دل و عشق تو در سراپا داشت
مرور زمان
تو چه دارويى اى مرور زمان * كه ز دل رنج و دردها ببرى
غم دل مىبرى و سيلآسا * كوه اندوه را ، ز جا ببرى
گلهها ، شكوهها ، كدورتها * رفتهرفته ز ياد ما ببرى
لذّت عيشهاى زودگذر * رنج آلام ديرپا ببرى
اعتدال قد رسا گيرى * جذبهء روى دلربا ببرى
نيروى چشم تيزبين گاهى * رمق جان با صفا ببرى
تاب رفتن ز پاى راهنورد * زور دست گرهگشا ببرى
ز دل انديشههاى دورودراز * ز سر پرهوس ، هوا ببرى
آبروى بهار و رونق باغ * رنگ و بوى گل و گيا ببرى
ذلّت و تيرهروزى ضعفا * حشمت و جاه اقويا ببرى
مجرمان را گنه بپوشانى * اثر لغزش و خطا ببرى
نزد قاضى به گاه دادرسى * ارزش حق محض را ببرى
حادثات پر از هياهو را * ز نظر بىسروصدا ببرى
ز تو هر تازهاى شود كهنه * كهنه را رونق و بها ببرى
مرگ ياران كنى تو سهل وز دل * ياد از ديده رفتهها ببرى
در قفاى تو عالميست روان * عالمى در قفا كجا ببرى
با همه قدرتت نيارستى * غم ديرينهء مرا ببرى
يعنى از خاطر فسردهء من * ياد آن يار بىوفا ببرى