ببينيد
آفاق پر از نقش و نگار است ، ببينيد * خال و خط و ابروى نگار است ، ببينيد
در پاى سمن چشم تماشايى نرگس * از چيست كه پيوسته خمار است ، ببينيد
دارد به بغل غنچه يكى دفتر توحيد * پيغامبر و مرسلهدار است ، ببينيد
شورافكن صد پردهء آوا نه هزار است * دستى كه در اين پرده به كار است ، ببينيد
گرد گذر قافله را حاجب چشم است * صد مرحله آنسوى غبار است ، ببينيد
بر ديدن آن شوخ اگر چشم نداريد * برخاسته گرد از چه سوار است ، ببينيد
رخساره معشوق نه اين نقش بديع است * اين پردهء صد رنگ دثار است ، ببينيد
اين عالم هستى همه انوار وجود است * هر سو نگرى جلوهء يار است ، ببينيد
لا شرقى و لا غربى و آفاق همه اوست * پيدا ز يمين و ز يسار است ، ببينيد
برگوى در اين جلوهگه يار به « و اصل » * سرتاسر اين خاك بهار است ، ببينيد
نقد جان
كاشكى آه شب اثر مىداشت * شب تنهايىام سحر مىداشت
كاش تا شهر آرزو ، يكچند * مرغ جان رخصت سفر مىداشت
اين رباط كهن نه منزل ماست * آدمى كاش بالوپر مىداشت
قفسم را به جانب صحرا * روزنى بود يا كه در مىداشت
سوختم ز انفعال بىثمرى * اين شجر كاش بار و برمىداشت
جان ز هجران به لب رسيد اى كاش * يار از چهره پرده برمىداشت
همچو بالاى فتنهخيز قدش * جلوه كى سرو كاشمر مىداشت
دل به خال لبش اسير آمد * كاش يار از دلم خبر مىداشت
نقد جانى كه بود ، آورديم * با يكى جلوه كاش برمىداشت
كاش بر اين بضاعت مزجات * يوسف مصر جان نظر مىداشت
« و اصل » از بهر ديدنش مىداد * جان و دل صد هزار اگر مىداشت
بوى گل خيزد از گلش كه به دل * مهر موعود منتظر مىداشت